أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
91
تجارب الأمم ( فارسى )
شد . اسكندر نيز آماده شد و سوى كشور دارا بتاخت . چون به يك ديگر رسيدند و آن دو سرهنگ از سر چاپلوسى و بهرهمندى در نزد اسكندر ، كار خويش بكردند - با آن كه اسكندر دارا را زنده و در بند خواسته بود ، - و اسكندر از آن چه شد آگاه گشت ، سوى دارا بيامد و در كنار وى بايستاد . ديد كه جان مىدهد ، از ستور به زير آمد و با دارا گفت كه كشتن وى را نمىخواسته است و آن چه بر او رفته به راى او نبوده است . سپس اسكندر گفت : « آن چه در دل دارى از من بخواه تا به جاى آرم . » دارا گفت : « مرا دو نياز است : نخست آن كه كين مرا از آن دو مرد كه مرا به نيرنگ كشتهاند بتوزى ، دوم آن كه دخترم روشنك را همسر خويش كنى . » اسكندر هر دو را بپذيرفت . فرمود تا آن دو مرد را كه بر پادشاه خويش گستاخ شدند بر صليب كردند و سپس روشنك را به زنى گرفت [ 37 ] و سرزمين ايران را همه از آن خويش كرد . گويند : دو مردى كه دارا را بكشتند دستور از اسكندر داشتند ، و اين كه اسكندر با آن دو پيمان بسته بود و چون وى را از پاى درآوردند ، پيمان بجاى آورد و پاس پيمان بداشت و آن گاه گفت : - « پيمان را به كار بستهام . ليك جان شما در پيمان نبوده است . از اين روى ، من شما را مىكشم ، كه كشندگان شاه را جز با پيمانى كه به جاى نيايد ، زنده نتوان داشت . » و هر دو مرد را بردار كردند و بكشتند . نيز گويند : اسكندر در آن روزها كه با دارا نبرد مىكرد ، خويشتن نزد دارا و به ميان سپاه وى مىرفت كه ، من فرستاده اسكندرم ، و اين چنين ، از بسيارى چيزها كه بدانستن آن نيازمند بود ، آگاه مىگرديد ، و هر گاه دارا وى را مىديد ، از وى خوشش مىآمد و سيما و سخن گفتنش را مىستود ، تا آن كه به وى بدگمان شد ، و چون اسكندر اين بدانست بگريخت . نيرنگى از اسكندر به روز نبرد ، همين كه سواران دو سپاه ، در برابر يك ديگر ايستادند ، اسكندر از صف ياران بيرون آمد و گفت تا بانگ بر آوردند كه : - « اى ايرانيان ، از زينهارى كه براى شما نوشتهايم آگاه شدهايد ، آنان كه پيمان را